نامه صد و سی و دوم
سلام عزیز مامان
اومدم اینجا جریان یه خواب رو برات تعریف کنم
یه رویای صادقه از مامانبزرگت که اون دنیا هم به فکر من و تو و نذرهای اومدن تو هست
فاطمه که تازه دو روز بود عروسی کرده بود شب خواب مامانیت رو دید که دقیقا جایی که از دنیا رفته بود وایساده بود
داشته از خونه اقدس خانوم (که دقیقا بعد از دیدن اون خواب اونم به رحمت خدا رفت) برمیگشته با چشمای گریون
به فاطمه گفته که من چقدر دلم میخواست عروسی تو باشم ولی خب نشد .. حتی به مادرت هم گفته بودم که منو برا عروسی فاطمه دعوت کن
اما یادت باشه به بچه های من بگی من یه نذر آش دارم.... یادشون نره که نذر رو ادا کنن
اینو فاطمه تعریف کرده برامون ... ازمون پرسید مامانتون نذر داشته؟؟؟
عمه حمیده هم تعریف کرد که یه روز با مامانی رفته بود زیارت امامزاده مامانی گفته بود من هزینه در زیارت رو نذر بچه دار شدن الی اینا میکنم .... عمه حمیده بهش گفته بود مامان در زیارت خیلی هزینه اش زیاد میشه .. یه آشی چیزی نذر کن
مامانی هم همون موقع به دل گرفته هر وقت خدا تو رو به ما داد یه آش تو زیارت بپزه و پخش کنه
عمه هات میخوان حتما این آش رو بپزن ... فعلا که هوا خوب نیست و امامزاده سرده .... منم گفتم مامان نذر بچه من کرده پس خودم بعد از حامله شدن میپزمش
نمیدونم ... شاید اومدن تو نزدیکه که مامانی به خواب فاطمه اومده و ازش خواسته نذرش رو به ما یادآوری کنه


نامه صد و سی و دوم 


